
تنها می رفتم،می شنوی؟تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،
درها عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم،می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان،
تو از بیراهه ی لحظه ها،میان دو تاریکی،به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت:
همه ی تپش هایم از آن تو باد،چهره ی به شب پیوسته!
همه تپش هایم
من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه ی فضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها،ب
ستر خاکی غربت ها،فراموشی آتش هاست.
میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست
تو که رفتی قلب قصه
قلب ماتم خداشد
کار من هر روز و هر شب
واسه دیدنت دعا شد
کاش بیای قربون چشمات
ای بهونه ی قشنگم
واسه گلدونای عاشق
ای جوونه ی قشنگم
دلمو تنها نذار
و
توی خواب من بیا باز
بیا تا نیای غریبم
همیشه من و همین ساز
کوتاهی زمان را وقتی فهمیدم که در کنارت بودم و طولانی بودن آنرا وقتی فهمیدم که در انتظارت بودم ... حالا که دلتنگتم زمان ایس
تاده
در پرسه های هر شبم وقتی که تنها میشوم چون ابر بی باران شب ، لب ریز غم ها میشوم دیگر کشیده کار من تا عرصه دیوانگی دلتنگ و دلتنگم ببین از این همه بیگانگی . .
یخ میزنم از دلتنگی تو حتی در جهنم خاطراتت ! . . میگن دلتنگی آخرش دوست داشتنه ، پس به خاطر همه ی دلتنگیام دوستت دارم
.
چقدر وقت دارم برای تو و چقدر وقت نداری برای من و چقدر دلم میگیرد از این تنگی وقت که حتی وقت نمیکنی دلتنگ شوی برای من
. بیا دلتنگی هامان را اندازه کنیم ، هر که دلش تنگتر بود برنده ! کاش این بار تو برنده شوی ... . . آدم دلتنگ باشه شرافت داره به دلِ گشادی که هر کسی بتونه توش چادر بزنه ! . . هوایت را به سینه می کشم خفه ام می کند دلتنگی ! . . گاه دلتنگ می شوم دلتنگ تر از همه گوشه ای مینشینم و حسرتها را مرور می کنم نمیدانم کدام خواهش را نشنیدم و به کدامین دلتنگ ها خندیدم که دلتنگ ترینم ... . . پشت آن پنجره ی رو به افق پشت دروازه ی تردید و خیال لا به لای تن عریانی بید من در اندیشه ی آنم که تو را وقت دلتنگی خود دارم و بس
دلم تنگ است و این شبها یقین دارم که میدانی صدای غربت غم را از احساسم تو میخوانی شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی میان برزخ عشقت پریشان و گرفتارم چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی ؟ . . بعضی وقتا آدما یه کاری می کنن که دیگه نمیتونی دوسشون داشته باشی ! ولی عجیب دلت واسه دوست داشتنشون تنگ میشه
روزهای سختی رو میگذرونم !!! وقتی که نیستی همه چیز تنگ میشود نفسم دنیایم دلم ! . دلتنگی یعنی شبی با خاطراتت بهش فکر کنی ، بعد شیرینی یه لبخند بیاد رو لبت و بعد چند لحظه شوری اشکهای لعنتی …
دلتنگی خیابان شلوغی است که تو در میانه اش ایستاده باشی ببینی می آیند ببینی می روند و تو همچنان ایستاده باشی
صف می کشند دلتنگی های من چو دانه های تسبیـح به نخ کشیده شده
چقدر بگردانم دانه ها را تا تو بیایی ؟ دلتنگ بودنی شده ام که دیگر نیست
تو را به خدا سپردم خودم را به دلتنگی هام خدا خودش می داند چطور مواظب تو باشد … دلتنگی هایم هم خوب بلدند چطور تو را هی به یاد من بیاورند
امروز که آیینه جوابش سنگ است در زهن زمانه عشق هم بی رنگ است هرکس که نداند تو خودت میدانی آری به خدا دلم برایت تنگ است … . دلتنگی ، پیچیده نیست … یک دل … یک آسمان … یک بغض … و آرزوهای ترک خورده ! . دلتنگی همیشه همراهم می آید ، مثل سایه بی ردپا … . گاهی شعر سراغم را میگیرد ٬ گاهی هوای تو تفاوتی نمیکند ، هر دو ختم میشوید به دلتنگی من
. کاش بودی تا من نیز چیزی برای از دست دادن داشتم آشپزی ام خوب نیست ؛ اشک پشت پا بریزم برایت ؟؟؟ ..
امشب انگار قرصها هم آلزایمر گرفتن … لعنتیا یادشون رفته که خواب آورن نه یــــــــاد آور …
تو را هرگز آرزو نخواهم کرد ، هرگــــــــز چون محال میشوی مثل همه آرزوهایم !
استخوان هایم را به دانشمندان بسپارید شاید بفهمند نه یخبندانی بود نه بیماری مهلکی ! من از دوری تو منقرض شدم …
دیر آمدی ؛ بودنم در حسرت خواستنت تمام شد …
وقتی با مشت هاش قلبم رو می شکست همه ی فکرم به این بود که مبادا دستاش زخمی بشه
یادش بخیر من بودم و تو ، او بود و دیگری … این روزها تویی و او ، من مانده ام و خدا … گاهی وقتها یک “شب” چند “روز” طول میکشد … . تو می گذری ، من می گذرم تو از من – من از دل تو می خندی ، من می خندم تو به من – من به روزگار تو می گریزی ، من می گریزم تو از عشق – من از خاطره تو می روی ، من می روم تو از اینجا – من از اینجا کاش می فهمیدی از اینجا تا اینجا چقدر فاصله است
اصلا من به درک ؛ دل خیابانهای شهر تنگ شده برای رد پایت !
وقتی سرفه ام می گیرد ، همه با لیوان آب به سراغم می آیند اما دلم که می گیرد ...
.
.
.میان این همه نوشته های مجازی ، دلم برای طعم یک سطر دست خط واقعی تنگ شده ست !
!
گاهی دلم برای دلت تنگ میشودچشمان من به اشک تو دلتنگ می شودروزی اگر صدای تودرگوش من نبود دنیا به خاطرت پر آهنگ می شود
.
.
…
آدمای دلتنگ … وقتایی که خیلی بهشون خوش میگذره و میخندن یهو سرشون رو برمیگردونن اونوری … یکم ثابت میشن ؛ یواش یواش چشماشون پر اشک میشه … . . این روزها در من حالت فوق العاده اعلام شده است … بیش از حد مجاز دلتنگ شده ام !!! . . دلتنگی یک حس کشنده ی لذت بخش است … مثل لیسیدن عسل از لبه شکسته لیوان ! . . حتی اگر کفش تنگ باشد ، زخم میکند ؛ وای به حالی که دل تنگ باشد … . . بعضی آدمها بوی خوب دارند حتی وقتی دورند !!! دلت که براشون تنگ میشه ، بوی خوبشون تو ذهنت میپیچه و اونقدر دلت هواشونو میکنه که دوست داری محکم بغلشون کنی … . . همیشه دلتنگی به خاطر نبودن شخصی نیست ، گاهی به علت حضور کسی در کنارت است که حواسش به تو نیست … .
. دلتنگ بودن در کنارت از جام عشقت ، سر کشیدن با بوسه های گرم مهرت از کنج غمها ، پر کشیدن
.
.
.
اشک از دوریست سکوت از تنهایی لبخند از مهربانی پیام دادن از دلتنگی
.
.
.
بی تو آتشکده و شیشه و سنگ است دلم نفسی با دل من باش که تنگ است دلم
اگر دلتنگی ، کم آوردی ، غصه نخور ! من به حای هر دویمان دلتنگتم !!!
فدای اون مهر و وفات
دلم شده تنگ برات چطور بگم ؟ باور کنی ؟
چقدر عزیزی تو برام
.
.
.
.
در قید غمم ، خاطر آزاد کجایی ؟
تنگ است دلم ، قوت فریاد کجایی ؟ با آنکه ز ما هیچ زمان یاد نکردی
ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی ؟
.
.
.
.
اشک چشمام جمع شده
یواش یواش سنگ شده خبر داری عزیزم ؟؟؟
دلم برات تنگ شده !!! ؟؟؟
اخرش رفتی و من تنها شدم
یه غروب سرد بی فردا شدم
یه روزی از قصه تو پیر می شم
رفتی و جای تو خالیه پیشم
آخرش نموندی و خاطره موند
رفتی و رفتن تو دل و سوزوند
ولی من سپردمت به آسمون
دست اون شاهد عشق پاکمون
نیستی من بهونه گیر کی بشم
رفتی دستامو رو عکست می کشم
آخرش شمارش روز و شبا
کی می شه بیاد دوباره ای خدا
خواب هر شبم شده رویای تو
من هنوز تو گوشمه صدای تو
کاش نمی رفتی و من پر می شدم
روز و شب از عطر تو هوای تو....
می خواهم توصیفت کنم
خیاط نبودی
اما خوب وصلـــه های جورواجـــــور به من زدی.
آشپـــــــــــز نبودی
اما چه آش چــــــــربی برایم پختــــــــــی.
کفــــــــاش نبودی
اما چه به اندازه کفش رفتن ام را دوختـــــــی
و مــــــــــــن
دیوانه نبودم
اما چـــــه دیوانه وار دوستت می دارم
هنـــــــــــوز !
. دادستان تو را مقصر نداند وبر زود باوری قلب من که تو را بی ریا ومهربان انگاشت اتهام کند . شاید از اینکه زود دلبسته شدم و از همه وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گنهکار شناخته شوم . شاید هم گناه را به گردن چشمهای تو بگذارن که هیچ وقت مرا ندید !!! چون که از انتخابش پشیمان شده بود