آیا اسم خدا در دفتر مشغلههای زندگی ما هست؟
این روزها انسان، قیمت همه چیز را میداند، ولی ارزش همه چیز را نمیداند. روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار و مشغول بررسی نامهها و تنظیم قرار ملاقات و ... بود. به طوری که وقتی دخترش به او نزدیک شد متوجه نشد. دختر پس از کمی سکوت گفت: بابا چی کار میکنید؟ دخترم دارم قرار ملاقاتهام رو توی دفترم مینویسم. باز مجددا دختر پس از چند لحظه سکوت گفت: بابا آیا اسم من هم در اون دفتر هست؟ ما آدمها آن قدر خودمون را سرگرم زندگی میکنیم که خیلیها را فراموش میکنیم. این دنیای بزرگ آن قدر مشغله برای ما میتراشد که واقعا نزدیکترینها را فراموش میکنیم. خدا ما را نیافریده تا ما خودمون رو آنقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم باهاش دو کلمه حرف بزنیم. خدا میخواهد حداقل چند دقیقه از روز را با ما صحبت کند و مطمئنا اگر ما میتوانستیم صدای خدا را بشنویم، میدیدیم که دارد به ما میگوید: آیا اسم من هم توی اون دفتر هست؟

گفتم: خستهام گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53)::.
گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی: ان الله يحول بين المرء و قلبه.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)::.
گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی:نحن اقرب اليه من حبل الوريد.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16)::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)::.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی:و ما يدريک لعل الساعة تکون قريبا.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما يوحي اليک واصبر حتي يحکم الله .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109)::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره کنی تمومه! گفتی: عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکم.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفتی:ان الله بالناس لرئوف رحيم .:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143)::.
گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فليفرحوا .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58)::.
گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفتی:ان الله يحب المتوکلين.:: خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره (آل عمران/159)::.
گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:
و من الناس من يعبد الله علی حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنيا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا میکنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میکنن (حج/11)::.
گفتم:... دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم گفتی:فانی قريب.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، باخوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/ ۲۰۵)::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان يغفرالله لکم.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/ ۲۲)::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتی:و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰)::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/ ۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه(غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتی: ان الله يغفر الذنوب جميعا.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/ ۵۳)::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من يغفر الذنوب الا الله.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم!... توبه میکنم گفتی: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/ ۲۲۲)::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتی:اليس الله بکاف عبده.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ گفتی:
يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا و سبحوه بکرة و اصيلا هو الذي يصلی عليکم و ملائکته ليخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنين رحيما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)::.

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی...با فرشتههاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ...
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست،
اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم،
آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد
بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،
می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.
آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،
من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی
وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

خدایا . . .خواستم بگویم تنهایم اما نگاه خندانت،مرا شرمگین کرد چه کسی بهتر از تو
روی پـــــرده کعــبه
این آیه حک شده اســت :
نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین یک آیــه دلخــوشــــم
" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهــــربانم ! "
وقتي تنها مي شوي بدان خدا همه را بيرون كرده تا با تو تنها باشد
خداوند با دستان تو دست انسان گرفتاری را گرفته است ،
وقتی دست افتاده ای را میگیری و لبخند را مهمان قلبش می کنی ؛
و این چه زیباست.
نازنین ، دستانت نورانی و بوسیدنی شده اند ...
دلم باز امشب گرفته؛ بیا تا کمی با تو صحبت کنم...
بیا تا دل کوچکم را خدایا، فقط با تو قسمت کنم...
دعایتان را اجابت کند، آنکه آسمانی را میگریاند تا گلی را بخنداند.
خداوندا!
تقدیرم را زیبا بنویس.
کمکم کن آنچه را تو زود خواهی من دیر نخواهم...
و آنچه تو دیر می خواهی من زود نخواهم...
دست به دامن خدا که می شوم
چیزی آهسته درون من
به صدا می آید که...
نترس!
از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست...!
وقتی خداوند از پشت،دستهایش را روی چشمانم گذاشت،از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم...
تو که در علم خود زبون باشی
عارف کردگار چون باشی؟
شب های دراز بی عبادت، چه کنم طبعم به گناه کرده عادت چه کنم گویند کریم است و گنه می بخشد گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
وقتــی سکوت خــدا را در برابر راز ُ نیــازت دیدی
نگــو خـدا با مــن قهر است...
او به تمـام کـائنات فرمــان سکوت داده
تــا حرف دلـــت را بشـــنود...
پس حرف دلــت را به او بگــو...
خدایـــــــــــا ، دخـلـَم با خرجـم نمیخواند ، کم آورده ام ، صبری که داده بودی تمام شد ، ولی دردم همچنان باقیست !!! بدهکار قلبم شده ام ، میدانم شرمنده ام نمیکنی؛ باز هم صبـــــــر میخواهم.
خدایا! از هیچ دشمنی نمی هراسم،
چون تو در کنارمی،
آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند،
مرگ هم تلخ نیست اگر با من بمانی همیشه پیروزم
دلم گرم خداونديست كه با دستان من گندم براي يا كريم مي ريزد. چه بخشنده خداي عاشقي دارم كه ميخواند مرا با آنكه ميداند گنهكارم.
خدايم را دوست دارم و با وفاتر از او سراغ ندارم. به رسم همين رفادارايست كه كساني را كه دوست دارم به او مي سپارم.
خطا از من است، می دانم.
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"
اما به دیگران هم دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین"
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم
خدایا نمی گویم دستم بگیر زیرا که دستم همیشه گرفته ای ترسم از آن است که رها کنی و دیگر از آن هم ترسی ندارم زیرا دستی که تو بگیری هیچگاه رهایش نمی کنی.
***
شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد
خود را برای سجده ی آدم رضا نکرد
شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز
آن سجده بر آدم و این سجده بر خدا نکرد
یک شبی مجنون نمازش را شکست
|
بی وضو در کوچۀ لیلا نشست
|
عشق آن شب مست مستش کرده بود
|
فارغ از جام الستش کرده بود
|
سجده ای زد بر لب درگاه او
|
پر ز لیلا شد دل پر آه او
|
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
|
بر صلیب عشق دارم کرده ای
|
جام لیلا را به دستم داده ای
|
وندر این بازی شکستم داده ای
|
نشتر عشقش به جانم می زنی
|
دردم از لیلاست آنم می زنی
|
خسته ام زین عشق دل خونم نکن
|
من که مجنونم تو مجنونم نکن
|
مرد این بازیچه دیگر نیستم
|
این تو و لیلای تو... من نیستم
|
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
|
در رگت پنهان و پیدایت منم
|
سال ها با جور لیلا ساختی
|
من کنارت بودم و نشناختی
|
عشق لیلا در دلت انداختم
|
صد قمار عشق یک جا باختم
|
کردمت آوارۀ صحرا نشد
|
گفتم عاقل می شوی اما نشد
|
سوختم در حسرت یک یا ربت
|
غیر لیلا بر نیامد از لبت
|
روز و شب او را صدا کردی ولی
|
دیدم امشب با منی گفتم بلی
|
مطمئن بودم به من سر میزنی
|
در حریم خانه ام در میزنی
|
حال این لیلا که خوارت کرده بود
|
درس عشقش بیقرارت کرده بود
|
مرد راهش باش تا شاهت کنم
|