روزها پر و خالی میشوند مثل فنجان های چای در کافه های بعد از ظهر اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد اینکه مثلا تـــــــــو ، ناگهان در آنسوی میز نشسته باشی ! . . همه دل می بندند ، تو از من چشم ! . . پشت این پنجره ها ، منتظرت قاب شدم !

ﺗﻮ ﺟﺎ ﺯﺩﻱ ﻣﻦ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﻭ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ و ﻫﻤﻴﻦ یک ﺟﺎﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﺟﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ! . . حالا که میروی کمی آهسته قدم بردار نترس !!! دل شکسته ام به پای تو نمیرسد لطفا پشت سرت ، در زندگی را هم ببند ؛ خسته ام

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود

دیگر هیچ چیز “شیرین” نیست جز خوردن یک قهوه “تلخ” با تــــو ! . . و چه زیبا گفت فروغ : تنها صداست که میماند و امان از صدای او که ابدی شد در گوش من !
.
نه چای گس فنجانم می چسبد نه داغی شیر و نه تلخی شکلات دیگر هیچ مزه ای به نابی طعم بودنت نخواهد بود !
سکوت همیشه معنی سکوت را ندارد ، گاهی سکوت یعنی : س : ساعت های ک : کسری و : وجود ت : تو !

بعضی از حقایق خیلی ساده ان ولی درکش خیلی پیچیده و سخته مثل کنار آمدن با جمله : خب دوسِت نداره زور که نیست ؟!!!

گاهی دور از چشم ابرها هم میتوان عاشق شد ، میتوان بغض کرد ، میتوان بارید گاهی دور از چشم مدادرنگی ها هم میتوان نقاش شد ، میتوان آسمان داشت ، میتوان آبی شد اما گاهی دور از چشم گذشته نمیتوان امروز را پشت هیچ فردایی پنهان کرد !
.jpg)
این جاهای خالی که نبودنت را به رخم میکشند چه میدانند که من فرهادت شده ام با تمام زنانگی ام و چه شبها که خواب شیرینت را نمی بینم ؟؟؟

تنها یک حرف مرا آزار میدهد ، حتی یک کلمه هم نمیشود تنها یک حرف مرا هر روز غمگین تر میکند … همان یک “ن” که در ابتدای “بودنت” نشسته است !

رفته ای و من هر روز به موریانه هایی فکر می کنم که آهسته و آرام گوشه های خیالم را می جوند تا “بی خیال” نشده ام برگرد .
.حرفت که می شود با خنده می گویم : یادش بخیر ، فراموشش کردم … اما نمی دانند هنوز هم کسی اشتباه تماس می گیرد سست میشوم که نکند تو باشی

دستم به تو نمیرسد ، ستاره شبهای من اما نگاهم هر شب ، آسمان تو را در آغوش میگیرد !!!
در نبود تو برگ زردی شده ام میان برگهای سبز تاب طعنه تابستان را ندارم ؛ کاش کاری کنی پاییز بیاید !

فرقی نمی کند تقویم زمستان است یا بهار … بی تو هیچ زمانی قشنگ نیست ! .
این روزها آنقدر بغضم سنگین شده که اگر گردنم را هم بزنی به جای خون اشک می ریزد
.. هوا اینجا کمی دلگیر است ، آنجا را نمی دانم اینجا ترس فراموش کردنت مثل خره تمام جانم را پر میکند ، آنجا را نمیدانم اینجا جای خالیت به وسعت یک جهان است ، آنجا را نمیدانم ای کاش برای تو هم تفاوت بین “اینجا” و “آنجا” فقط یک “ی” باشد
اشک های گستاخ !!! گونه های من جای لیز خوردن نیستند ، آرامش صورتم را برهم نزنید !

چه کار میکنی وقتی
با جای خالیش تو قلبت چیکار می کنی.
با این همه تشابه اسمی چیکار می کنی..
با آهنگآیی که باهاش گوش میکردی چیکار می کنی..
وقتی غذایی که دوس داره رو می خوری و یادت میادش چیکار می کنی
وقتی ازت سراغشو می گیرن چیکار می کنی..
وقتی تیکه کلامشو می شنوی چیکار می کنی..
به تو که فکر میکنم بغض می آید اشک می آید دلتنگی می آید به تو که فکر می کنم مهمانی عجیبی به راه می افتد ! .
.
و چه غم انگیز است این تاریکی... در میان هیاهوی سکوتم... دنبال تو می گردم... گلویم پر از اسم توست... هراس از دست دادنت... لذت داشتنت را از من گرفت... صدای سکوت تمنای من... کر کرد گوش آسمان را... برگرد عزیزتر از جانم...
برگرد من مدتهاست در نبودنت خشکیده ام
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!
.
عطر مریم در گلستان از رخ بوی تو است
عاقبت آن قاتلم چشمان جادوی تو است
گر طبیبان جهان آیند نتوانند علاج
چون علاج درد من دیدن روی تو است .

هر شب زغم عشق تو من خواب ندارم / فکر دل من کن که دگر تاب ندارم / بس گریه نمودم ز فراق غم عشقت / چشمم به زبان آمد و گفت اشک ندارم.
دلمــ بهانــﮧ اتــ رآ مے گیــرد
چقـَدر امـروز حس میکنمـ نبودنتـــ رآ . . .
صدایتــــ در گوشمـ مے پیچد . . .
و مـטּ بے اختیـــار میگویمـ :
جـآنَمــ (؟)
اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم
چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم
کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست
شب بی تابش ماه روی تو برده امانم
ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟! ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!
جای "بنشین" و "بفرما"- "بتمرگی" گفتند..!... ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟...
"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!
دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟!
چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟

دِلــم بچگـے مے خواهـَد
جلوے در ڪـُدام مغازه پا بـِڪوبم
ڪہ بَرآیـمآرامــِشبِخــَرنــد؟؟؟
هــَرکـَسی ... بـه سـَهمـه خود ...ازدُنیـا چـیزی بـَرمیدارد ...مـَن ازدُنیـا
دست بـَرداشتـه ام ...
رها کردی چرا دست و دلم را ؟
به خاک و خون کشیدی حاصلم را 
مرا تو میکشی صدبار در روز
ولی من دوست دارم قاتلم را
من آن مجنون تنهای غریبم، که ازسهم دودستت بی نصیبم، به دل گفتم که روزی خواهی آمد، ولی دل میداند اورا میفریبم
بس که دیوار دلم کوتاه است . هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد ، به هوای هوسی هم که شده . سرکی می کشدو می گذرد …

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...و من همچون غربت زده ای در اغوش بی کران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریای من... کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

سخت است از شِدت بغض
گلو درد بگيري
و همه بگن
لباس گرم بپوش ...
جاده هنوز خیـــ...ـس و منــ همچنان می روم
به خیال رد پای اشکـ ـهــایت
ولـ ـی تردید مرا زجر می دهد
نمی دانم این خیـ...ـسیِ اشکـ ـهای توست
یا... خیـ ـسیِ شرم این جــ ـاده از
شکستــِ دوباره ی من . . .
“ زخم ها ” خوب می شوند اما “ خوب شدن ” با “ مثل روز اول شدن ” خیلی فرق داره . . . کاش میشد مثل یک “ در ” به رفتن و آمدن آدمها عادت کنیم . . .
معلم گفت : دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند . . . مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند ! گفتم : من خودم را شکستم ؛ پس چرابه او نرسیدم ؟! لبخند تلخی زد و گفت : شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد . . . !

آتش حرفهایت را با خون جگر خاموش میکنم . . .
گاهی بی هوا دلم هوایت را می کند . . . هوای تو ؛ تویی که هیچوقت هوایم را نداشتی . . .
دوست دارم برم جایی که : نه آسمونش نه صدای مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش نه گلای گل فروشش مثل اینجا آهنی نیست !
غمگینم مانندِ عکس اعلامیه ی ترحیم که لبخندش دیگران را می گریاند !
در صدا کردن نام تو یک “ کجایی ” پنهان است . . . یک “ کاش می بودی ” یک “ کاش باشی ” !
می روم ولی چمدانم را نمی برم ! سنگین است روزهایی که بی تو زندگی کرده ام !
گفتی بازی برد و باخت دارد ! ولی زبانم بند آمد بگویم که من بازی نکردم ؛ من با تو زندگی کردم !
بعضی حرف ها را نباید زد ، بعضی حرف ها را نباید خورد بیچاره دل چه می کشد میان این زد و خورد !
حق با کشیش ها بود گالیله ! زمین آنقدرها هم گرد نیست ! هر کس میرود دیگر باز نمیگردد . . .
روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند ، پشتش را بکند به دنیا ، پاهایش را بغل کند و بلند بگوید : من دیگر بازی نمیکنم . . .
شاید برایت عجیب ست این همه آرامشم ! خودمانی بگویم ؛ به آخر که برسی ، دیگر فقط نگاه میکنی . . .
نقاش نبود اما ! خوب راهش را کشید و رفت . . .
اون لحظه که گفتی یکی بهتر از تو پیدا کردم ! یاد اون روزایی افتادم که به صد تا بهتر از تو گفتم من بهترین رو دارم . . .
زندگی ! کلاهت را بـه هوا بیانداز . . . که من دگر جان بازی کردن ندارم ! تو بردی . . .
قرار بود تکیه گاه باشی نه اینکه گاهی باشی ، گاهی نباشی !
تو یادت نیست ، ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت . . .